من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟!!!

----------

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 12:17 توسط زهرا ناصران
|